سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

نماز آخر (پایانی)

ارسال‌کننده : در : 93/12/10 8:1 صبح

نماز آخر (پایانی) :

صبح روز دوم :

سلام علیکم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ، تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا، ... .

خب امروز چه بکنم ؟ یعنی طبق کدوم نوشته ؟

همون نوشته های  شب جمعه ؟ که دیگه ننویسم ؟ و ... ؟

یا بازم گوش بدم به اون که گفت : دیگه ننویسم ؟

یا منتظر بمونم تا دوشنبه شب که دستمو نذارم تو دست همه ؟ و مثلا دست صهیونیست بالاتر از خبر تلویزیون ؟ یا تا شب جمعه و درسهایی از قرآنش ؟ که دستمو که تو دست همه گذاشتم تو دست خدا هم  بذارم ؟!

الان چیکار کنم ؟

مثلا با صابکار قعلی چه بکنم ؟ که پول نداره بده ولی میگه کار کن میدم ! البته اگه صهیونیستی نباشه ! با صابخونه چیکار کنم ؟ البته اگه صهیونیستی نباشه ! با صابکار جدید که طبق قرار داد بیست روز قبل قرار بود کارو آماده بکنه و نکرده چه بکنم ؟ البته اگه صهیونیستی نباشه ؟ ووو ؟

وقتیم که بنا باشه دیگه ننویسم مثلا من منکه فکر می کنم بهتره دست تو دست هم بذاریم ! حالا که دستامون دست خداس ! چراکه دست خدا با دست ماست ! مگه اینکه یکی از دو دست ما مثلا دست صهیونیستی باشه ! نه ! من دست تو اون دستش !؟ نمیذارم ! برا اینکه اونم دست تو دست من نمیذاره ! وقتی بنا این باشه که دست تو دست هم نذاریم ! و هرکی برا خودش نوشته ای داشته باشه ! و نوشته ی جمعی نداشته باشیم ! نوشته ی ما رو میگم ، برا خونه و خونواده ، و بیرون از خونه و در محل ، شهر ...

داریم ؟ کی نوشته ؟ ما ؟ برا ما ؟ وقتی مثلا :

در نخستین بار که چشم ما !؟ به ... افتاد ؟ و ...

که گفتم داریم ، کافیست چشم ما به به اونا افتاده باشه ! که ببینیم چی برامون نوشتن ! اونم علمی و دینیش ! نه فقط بقولی : دانش بنیاد ! که دو دست داره ! و یکدستش عدم دست دیگشه ! نه بقول یدالله :

... ، و کمال معرفته ...

فردا هم همینطور خواهد بود اگه دیگه ننویسم ! ... م .

با درود بر دست خدا خاتم پیامبران ، و درود بر دست دیگرش ، والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته .  




کلمات کلیدی : اول، کمال اول

نماز آخر (قسمت دوم)

ارسال‌کننده : در : 93/12/9 11:5 صبح

نماز آخر (قسمت دوم) :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ، یس ، وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ ، ... .

سلام علیکم

یادآوری : دست ، یَد ...

یک دست :

اوّل العلم معرفت الجبّار ، و آخر ... .

العلم علمان ، علم الابدان و علم الادیان .

دست دیگر :

اوّل الدین معرفته ، و ...

پیش از ظهر اولین روز کاری دومین هفته ی آخرین ماه سال ، یعنی اسفنده ، خب اولین روز چه کاری ؟ 

دانش ، علم ... دین :

خب می تونه همونی باشه که شب جمعه ای که گذشت تلویزیون برام نوشت ! مثلا تو درسهایی از قرآنش ، که دست تو دست همه میذارم دست تو دست خدا هم بذارم ، چه جوری ؟ خب با نماز دیگه !

خب منکه دیروز نماز ظهرو تو خونه خوندم ! یعنی از کجا بدونم تو نماز جمعه برا این هفته چی نوشته شده برام ؟ نماز صبحم همینطور ! که بنابر اون نوشته ی هفتگی امروز چی نوشته شده برام ؟

یا بالاتر از خبرش ، تلویزیونو میگم ، خبر از نوشته ای صهیونیست برام بده ! وقتی که مثلا تلویزیون نویسنده ی کار باشه ؟

مگه اینکه تلویزیونم مثل همون که گفتم گفت "دیگه ننویسم" باشه !

یعنی چی ؟ یعنی مثل اون باهاش زندگی کنم ، برا اینکه گفت : دیگه ننویسم .

یعنی مثل تلویزیونی نبود که  می تونستم بجای مثلا شبکه یکش ، و مثلا درسهایی از قرآن ، بالاتر از خبر ووو شو نیگا کنم ، یه شبکه دیگشو نیگا کنم .

نه اینکه خارجی و مثلا صهیونیستیشو ! نه داخلی و مثل شبکه یکشو .

مگه اینکه شبکه های دیگشم مثل شبکه ی یکش :" دانش بنیان" و اونم " دینی " باشه و بی دین نباشه ، نه صهیونیستی ! که اونم میگه دین داره ولو دین یهودی ، چه رسه به دین اسلام و موسوی اون ! و نمازش ، ولو عمری ، چه رسه به اینکه سالی ، هفتگی و روزانه هم داشته باشه برا نمازخوناش و کار روزانه ی اونا هم ، مثل دین ، یعنی اسلام محمدی .

مگه اینکه بعدش یکی دیگه ، حالا از طرف خدا هم نه ! ازطرف خودشم یه چیزی آورده باشه برام ؟ تا سرمشق خود قرار بدم و از رو "دست" ش رونویسی کنم ، کپی پیست کنم !

البته همونطور که اول امسال ، که سال :"اقصاد و فرهنگ ، با عزم ملی و مدیریت جهادی" نوشته شده ، چراکه در :"جمهوری اسلامی ایران" زندگی می کنم ، مثل زندگی با مثلا تلویزیونش ، وووش ، مثل همون که نوشت : "ننویسم" برام ! جایی برا رونویسی ، کپی پستشم داشته باشم و صفرکیلومترم نباشه ! 

یعنی نوشته شده باشه : صفر

یا ننوشته باشه ! اونم اوّلش

چه از دست راستش ، و چه از دست دیگه

-----------------------------------------

پینوشت : از کتاب یا نوشته ی "اصول فلسفه و روش رئالیسم" بدست مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی ، با پاورقیهایی بدست استاد شهید مرتضی مطهری :

در نخستین (1) بار که چشم ما بر اندام جهان خارج افتاد و البته این سخن بعنوان مثال گفته مى‏شود و گر نه پیش از این مرحله مراحل زیادى از حس و بویژه از راه لمس پیموده‏ایم و تا اندازه‏اى خواص مختلف اجسام را یافتیم فرض کنیم یک سیاهى و یک سفیدى دیدیم سیاهى و سفیدى براى مثال اخذ شده و غرض دو خاصه حقیقى از خواص محسوسه اجسام است مثلا اول سیاهى (2) را که با حرکت ابصار بوى رسیده بودیم و پس از وى سفیدى(3) را ادراک کنیم و البته هنگامى که سیاهى را ادراک کردیم معناى وى را با تجرید از حس ادراک نموده یعنى پیش خود بایگانى و ضبط کرده (4) و پس از آن بادراک سفیدى پرداختیم و هنگامى که با حرکت دومى به سفیدى رسیدیم هنگامى است که سیاهى را داریم همینکه به سفیدى رسیدیم سیاهى را در آنجا نخواهیم یافت (5) و...

1- اولین

2- اوّلی

3- پس از اولی

4- نوشته شده

5- کجا ؟ آیا در نوشته شده ؟ یا ننوشته ؟ 

پینوشتی دیگر : بدست صادق ال محمد صل الله علیه و اله وسلم ، برا همه ، حتی صهیونیست ، منجمله خودش ! :

بنویسید ، تا خونده بشه ، چراکه نوشتنی خوندیست ، با دست خودتونم بنویسید ! و می نویسیم همه ! همونطور که : " ... پیش خود بایگانی و ظبط کرده (پینوشت) و پس از آن ( ... ، اقْرَأْ ... ) ب ( ... ، اقْرَأْ ... ) سفیدی پرداخت ... " . 

پینوشت آخر : ... : 

بخوان نوشته ی خودتو ! همین کافیست . 




کلمات کلیدی :

نماز آخر

ارسال‌کننده : در : 93/12/8 8:34 صبح

نماز آخر :

... وَاذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعًا وَخِیفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلَا تَکُنْ مِنَ الْغَافِلِینَ ، إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لَا یسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَیسَبِّحُونَهُ وَلَهُ یسْجُدُونَ . بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ قُلْ أُوحِی إِلَی أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا ، ... .

سلام علیکم

نماز وسط  !؟

اول امروز رو تبریک بگم ، اولین جمعه آخرین ماه سالو ، یعنی ماه اسفند .

وبعد :

چرا ؟ خب اول فرق داره با "یک" ، چه رسه با "صفر" !

چراکه  آخر داره ، تازه وسطم دارن ، اول و آخرو میگم .

اینارو برای این گفتم که یکی دیشب گفت : دیگه ننویسم ! حالا بعدش گفت  اونوقت همه چی درست میشه ، بمونه .

که یاد بالاتر از خبر دیشب تلویزیون افتادم ! و اون خبرش که تو چیزی که صهیونیستها ساختن چیزی نوشته نشه که دست اونا میفته !

قبل از اونم یاد درسهایی از قرآنش افتادم و اون گفته که باهمه حرف زده میشه ولی با خدا ...

راستی با خودمون چطور !؟ که با همه حرف زده باشیم ! حتی با صهیونیستها !

کی ؟ یادمون میاد ؟ آیا دراولین بار که چشم ما به خودمون افتاد ؟ آخرین بارم داره ؟ یا هنوز این وسط مشغولیم !؟ و از خود فارق التحصیل نشده ایم که به یکی دیگه مثل خودمون بگیم با اونا حرف نزن ، باخدا حرف بزن ؟ 

خب ، حال ببینم اونی که دیشب گفت : "دیگه ننویسم ، ... " چی گفت !؟ نه اینکه :

 آیا به خودشم گفت ؟! و خودشم چیزی نمی نویسه ؟ ووو ؟

و مثلا بقول شاعر : ... ، چون بخلوت می روند "یک" کار دیگر ... ! 

یعنی می نویسن ، البته نه بقول شاعر .

حالا بقول درسهایی از قرآن تلویزیون با دستی !؟ تو دست خدا ؟ یا تو دست صهیونیست !؟ اونم بقول بالاتر از خبرش ؟ بمونه .

یا "یک" دست در دست خدا !؟ و "یک" دستم دست صهیونیست !؟ و یا هردوش دست یکی از این "دو" تا !؟ هم بمونه .

چراکه اول ببینم دست دارم ؟ مثل اون ؟ که دستمو بذارم تو دستش ؟ تا بعد بریم سر دست واسطه !؟

حالا چه واسطه ی اون !؟ دست من و دست خدا ؟ و چه مثلا وایبر viber 

دست دومو میگم ، گفتم که با دست یک ، دو ... ، فرق داره و دست نه تنها آخر ، بلکه وسطم داره  . 

البته فعلا با اون دست !؟ که دست من باشه گفتم : 

خب ، حال ببینم اونی که دیشب گفت : "دیگه ننویسم ، ... " چی گفت !؟




کلمات کلیدی : نماز، نماز وسط، دست، دست خدا، دست صهیونیست، دست واسطه، وایبر، vaiber، دست دوم

آلّا (پایانی)

ارسال‌کننده : در : 93/12/6 7:27 صبح

آلّا (پایانی) :

یاد پایانی :

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ، ص وَ ... لْقُرْآنِ ذِ ... ذِّکْرِ ، ... .

سلام بابا ، شب و روزت بخیر 

خب چندتا گردش با هم داشتیم و امیدوارم که بهت خوش گذشته باشه ، وقتی رو میگم که اینا رو می خونی . 

در این قسمتم برا خالی نبودن عریضه یکی برات می گم .

مثلا به شماره بابات ، پدرتو میگم ، یه پیامکی زدم و اونم دستش درد نکنه پاسخ داد . 

همون وقت که بعدش با تلفن که باهام حرف می زد گوشی رو داد بهت و صداتو شنیدم ! 

نکته ی جالب تو اینم اینکه شماره ی بابات ، صزف نظر از آسمون ، یا بقول تلویزیون افسانه ی صفر ، نه میلیارد و ... بود ، در حالیکه آدمها ، انسانها و یا بشر روی کره ی زمین  الان که من دارم اینو می نویسم به هفت میلیاردم نمیرسه !

حالا شمارش بعنوان پدر یه خونه ، زیر آسمون یا بقول تلویزیون افسانه ی مسجد محلتون بمونه !

اونم بعد انقلاب اسلامی و حکومت دینی در کشورش ! 

چرا ؟ برا اینکه تو هم وقتی با دو چشم خودت ببینی که بقول مثلا درسهایی از قرآن تلویزیون : "میشه" با اون شمارش باهاش تماس گرفت : " و شد" ، پس نه تنها افسانه نیست ! بلکه به منم شاید بگی بابا چشاتو واکن و خودت با چش خودت ببین که : میشه و شد !

خدا نگهدارت بابا 

 ... ، إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ ، وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ . بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ، المص ، ... .

راستی تلفن خونه ، نه من و مثلا همراه اول یا ... ، ی ما !؟ یه طرفه شده و فقط تو می تونی با ما تماس بگیری ، البته تو خبرای تلویزیون حرف از یه طرفه شدن همراه هم بود و ... ، خب لابد میشد که شد !

آخه برا همراهم یه شماره لازمه که بهش میگن شماره ی ملی یا کد ملی ! از این شماره ها بازم هست ، مثلا شماره ی یا کد :"اقتصادی" و ... ، فکرمی کنم مسجد محلتونم بی شماره نباشه ! مصلی نماز جمعه ی شهرتونم بی شماره نیست ! شماره تلفنو نمی گما ! 

ولی با اینهمه شماره تلویزیون دیشب خبر مجلسو که نشون میداد ، هنوز می خواست ، مجلسو میگم ، دولت بی نیازا به یارانه ها رو ، ولو :"یه" نفرم که شده حذف کنه ، حالا چرا تا حالا نشده ؟ یا هنوزم نمیشه ؟ و ... ؟ خب لابد مثل :"میشه و شد" "نمیشه و نشدم" دارن دیگه ! تو آسمون یا افسانه ی :"صفریک"شون ! 

منتظرت بابا ، ان شاءالله که میشه ، شمارمو که داری ؟ شماره ی بابا رو میگم ؟ 

راستی ، حالا شماره یا کد دینی ، یعنی اسلامی بمونه ! کد فرهنگی داریم ؟ حالا مقاومتیش بمونه ! آخه اسم ، شماره ، کد وووی امسال :"اقتصاد و فرهنگ" بود ! البته :"با عزم ملی و مدیریت جهادی"شم !

البته هنوزم هست ، ولو تا :"یک" روز مونده به پایان سال و بقول معروف ماهی رو هر وقت از آب بگیرم تازس ، منتها نه از حوض ، آبگیر و جایی :"بنام صفریک" ، یا خاکستریش که نیازمند و بی نیاز از یارانه هم تو اون خاکستری باشه و اسم و نامی ، یا شماره و کدی نداشته باشه ! اونم نزد مجلس و دولت جمهوری اسلامی ایران ! بعنوان مثال 

یا بازم بعنوان مثال دیروز تو برنامه ی سمت خدای شبکه سه سیما ، آقای سیدی از نیازمندا به خمس می گفت ! و کد می داد ! نشونیشونو میگم ! 

اینو برا اون گفتم که ان شاءالله وقتی اومدی پیشم ، در مقابل یه پنجم داراییت می برمت گردش ، چه بیرون و جه بقول آقا امیرالمومنین علیه السلام اکبرش ، وقتیم که ان شاءالله این نوشته رو تونستی بخونیم در مقابل پرداخت همون تونستی بخونی . 

بابا که منتظره ، تو چی ؟ حاضر به پرداختش هستی ؟ تا باهم بریم بگردیم ؟ دوتایی ؟ مثل وقتی که رفتم خیابونگردی ؟ بعنوان مثال ، گرداشای دیگه هم همینطور ، دوتایی بود و هست و ... 

البته تنهاییم می تونی بری ، ولی اونوقتم بدون هزینه نیست ، ده یکتون پرداختی که تونستی ، حالا هرطور می خوای ؟ 

البته نه تنها تنهایی ، بلکه دوتاییشم مشغولی ! کافیست یکی از اعضای حسیتو بابتش داده باشی مثلا : 

در نخستین بار که چشم ما به اندام جهان خارج افتاد و یک ... (پینوشت) 

چیزی ، حالا هرچیزی ، دیدم و ... 

 و با پرداخت اون "یک" ی حال نُه ، نَود ووو شو بردیم ! 

که با پرداخت یکی دیگرم حال چهار تای دیگشو بردیم ! که گفتیم :

دیدیم ! 

که فقط حکایت از دیده شده ، آن یک چیز ، نداره ! و همچنین دیدن ! بلکه حرف از :"ما" هم هست و نه فقط :"چشم ما " . 

---------------------------------- 

پینوشت : 

اصول فلسفه و روش رئالیسم مرحوم علامه طباطبایی ، جلد دوم ، مقاله ی پنجم ، پیدایش کثرت در ادراکات و علمهای حصولی ، ریشه های نخستین ادراکات و علمهای حصولی




کلمات کلیدی : دیدن، 09، صفر نه میلیارد و ...، دیدیم

آلّا (8)

ارسال‌کننده : در : 93/12/4 10:16 عصر

بنام خدای گرما ی بدن

یادآوری (پایانی) :

سلام علیکم بابایی ، شب بخیر

اول امشب بهت تبریک بگم ، بعدشم تسلیت ، بعدشم اینکه تازه از تلویزیون  گردی اومدیم !

البته نه فقط دست بدست اونی که دوتایی گفتم رفتیم خیابون گردی و ...

الان اونا دارن شکرآبادو نیگا می کنن و من اومدم که اول امشبو بهت تبریک بگم ، آخه شب تولد یکی هست که مثلا معروفه به صبر ، هرچند تو کتاب یادآوری ما هم بقول معروف صبر ایوب از یاد شدنیاست . 

قبلش باهم سریال خورشید و ماه رو نیگا می کردیم ، یه چیز جالب گفت ، اینکه خورشید و ماه تو آسمون با هم دیده نمیشن ! در حالیکه من یادم میاد که دیدم ! حالا صبر کن ، وقتی باهم بودیم بهت نشون میدم . 

قبلشم که یه برنامه ی دیگه رو نیگا می کردم که اونم گفت : برا یه چیز یه حرف "واحد" نمیشه زد ! در حالیکه برا دوچیزم ، مثل همون خورشید و ماه میشه گفت : آسمون ! 

حالا بقول خود تلویزیون :"افسانه" ی ایندو بمونه !

حالا بمونه که تو قبلیش گفته شد : یکی که تو بچگی درس خون نبوده و تو مدرسه شرور بوده ، ولی رفته جای دیگه ، مثلا تو پاکستان درس خون شده ! و الان ببینین چی میگه ؟! 

راستی تا یادم نرفته بگم که آدم برفی خدا بیامرزو نمیدونم ماشین زده انداخته ؟ یا یکی این کارو کرده ؟ اخه پیش از تلویزیون گردی که دم در رفتم ولو شده بود ، آب نه ها ، همون برفی . 

یادش بخیر ، آخه یادش که ولو نمیشه ، مگه اینکه بهش فکر نکنی ! و مثل بعد یاد ، بعد قکرم چی ؟

راستی امشب شب تولد کی بود !؟ آخه شب تولد اونی نیست که فقط معروف به صبره ، بلکه شب تولد اونیم هست که به آلّای شبم معروفه ، تازه اگه مثل تو دختر نبود بهش عقیلم گفته میشد .

شب بخیر بابایی  




کلمات کلیدی : دنیای مجازی، خورشید و ماه، آسمون، افسانه ی خورشید و ماه

آلّا (7)

ارسال‌کننده : در : 93/12/4 6:56 صبح

به اسم خدا

سلام علیکم

بابایی جات خالی ! آخه دیروز کلی خیابون گردی کردم ، چی ؟!

آدم برفی که مثل تو مثلا دست نداره که دستش بگیرم با خودم ببرم گردش ! تازه دستم براش گذاشته بودنم یا دست من سرد میشد و دستشو ول می کردم ، یا دست اون با گرمی دست من آب میشد و بی دست میشد ، تازه چرا برا تو تعریف می کنم ؟ 

حرم تا حرم : 

تازه من از خونه راه افتادم ! بعدشم برگشتم به خونه ! تو اگه اومده بودیم با همدیگه از خونه راه می افتادیم و برمی گشتیم خونه !

بعدشم از خونه که در اومم یکیم از همون گردشم دیدن همون آدم برفی بود ! که داره کم کم مثل اولش میشه ، مثل وقتی که هنوز ابر نشده بود و دست به دست باد نرفته بود گردش ! و ... 

چی ؟ با ماشین ؟

ماشینم کجا بود ؟ با موتور دوپا رفتم ، به همه ی اونجاهایی که جای چیزایی مثل چیزی بود که می خواستم بفروشم ، که همشون گفتن پولشو ندارن ، جالب اینکه یکیشون که دم در ایستاده بود گفت : ما مثل مجسمه هستیم و کاسبی نداریم .

مجسمه :

مجسمه مثل آدم برفی جسم داره ، اگرم مثل آدم برفی شکل آدم ساخته بشه ، فرقش اینه که از برف ساخته نشده و از یه چیز دیگه ساخته شده ، مثلا از سنگ ، آهن ووو ، که نه تنها مثل آدم برفی آب نمیشه ، بلکه بیشتر از همون آدمی که شکل اون ساخته شده عمر می کنه ، بیشتر از جسم و جسد آدمو میگم .

همون که باهاش رفتم خیابونگردی و به محل ، جا ووو ی اون چیزایی که مثل چیزی که برا فروش داشتم داشت . 

کی ؟! من دیگه ! دست به دست همونم دیگه ! جات خالی بابایی ! با اونم برگشتم !

کجا ؟ خونه دیگه ! خونه ی من و اونم ! دیگه 




کلمات کلیدی : حرم تا حرم، حرکت، جسم، جسد، جرم، انرژی، فیزیک

آلّا (6)

ارسال‌کننده : در : 93/12/3 7:54 صبح

آلّا (6) :

به نام خدا

سلام علیکم

صبح بخیر بابایی

روز دوم :

آدم برفی رو دیروز دیدی ؟! من هنوز نرفتم بیرون ببینمش ، همونو که دیروز دیدم .

اگه رفتم بیرون خبرشو بهت میدم ، البته فکر نمی کنم امروز خبری بشه ! مثلا از صابکار کاری که قرارداد بستیم ، و قرار بود بیست روز بعد امضای قرار داد کارو آماده کنه ، که یه ماهم ازش گذشت .

و قرار بود همین دیروز بریم مشغول بشیم که با این برفی که اومد فکر نمی کنم امروزم خبری ازش بشه .

آخه دیروز قبل از ظهر یه آفتابی دراومد ، ولی بعد رفت پشت ابر و شبم یه خورده ای باز برف اومد ، و هنوز تا الان خبری از اون نیست ، آفتابو میگم ، که بتابه و با گرمیش برفارو آب کنه .

چی ؟! خب آدم برفیم آب میشه دیگه !

مثل صابکار کار نا تمومی که داریم ، نه اتوبان حرم تا حرم مثلا ، که تلویزیون افتتاح قسمتی از اونو داد ، ووو ، و بقول شکرآباد تلویزیون : مگو از کجا ؟ حالا زمین تا آسمون و رتبه آوری در این مثلا بمون و مگو از کجاش ؟

آخه انگار آب شده ، نه به تلفن جواب میده و نه به پیامک ، خب بنده خدا دستش خالیه و ماهم نمی خوایم رودررو باهاش روبرو بشیم ! که بگه ندارم و ...

مثل پدرت که گفتم نمی تونه  شمارو بیاره پیش ما تا مثلا آدم برفی رو با هم ببینیم ، تا آب نشده از ...  

وبگردیم نمی کنه ، حالا چه با یوز ایرونی چه خارجیش ، که مثل این یا اون خبر داشته باشه ، یعنی بیاد بیاره ! دیدنی ، شنیدنی ووو رو میگم دیگه بابایی ! که با موتور یادآوریت ، بعد آب شدن آدم برفیم سه سوت پیشت حاضر میشه !

مگو از کجا !

دیوار یوز yooz  داره ، حالا یاهو yahoo گوگل google ووو ی اصلیش بمونه ، یوزم گوش داره ، ان شاءالله اومدی بهت میگم ان شاءالله  




کلمات کلیدی : یوز، یاهو، گوگل، yooz، yahoo، google

آلّآ (5)

ارسال‌کننده : در : 93/12/2 7:26 عصر

به نام خدا

سلام علیکم

 

شب بخیر بابایی ، اگه میومدی میرفتیم بیرون و آدم برفی که بچه های خونه ی روبرو تو کوچه درست کرده بودنو با هم می دیدیم . 

آدم برفی




کلمات کلیدی :

آلّا (4)

ارسال‌کننده : در : 93/12/2 11:7 صبح

 

آلّآ (4) :

به نام خدا

سلام علیکم

چه خبر بابایی ؟ اومدنتو نمیگم ، آخه شکر خدا تو خبرا شهرتونو اسم بردن ، که مثل اینجا برف اومده ، حالا چقد ؟ اینجا که یه وجب ، البته با وجب من ، و بقول بعضیا یه فوت یا قد یه پا ، یا یه ساعد ، از مچ تا آرنج .

یادآوری :

منو که یاد برف پارسال انداخت ، البته نه قد اون ، که یه ماهی خونه نشینمون کرد ، تو رو چی ؟ البته تو که خونه نشین هستی تا وقتی که خودت بتونی بیرون بری که مثلا برف بازی کنی ، یا مثل پدرت مادرت بری برا یه کاری ، مثلا درس خوندن ، که به پدر مادرت :"واگذار" نشده !

نه اینکه اونا تا حالا بهت درس ندادن و من بعدم نمی دن ، نه ، بلکه بیرون از خونه به "حساب" نمیاد ! چرا ؟

راستی اونجا چن وجب زمین سفید پوش شده ؟ یا چن پا ؟ و ... ؟

وجب کی ؟ وجب خودت دیگه !

وجب چیه ؟ اینو دیگه پدر مادرت اگه بهت نگفته باشن ، ان شاءالله اینجا که بیای بهت میگم ، البته همونطور که قرآن عظیم گفته ، چراکه گفته :

... ، علم الانسان مالم یعلم ، ...

ولی بعدش اومده :

کَلّا ...

یعنی قد وجب خودت ، آخه دوتا وجب قد هم که نداریم ! مثل دوتا خدا !

یا چی ؟ اگه گفتی !؟

دو وجبی های علما و دانشمندا رو میگم ! مثل "تصور و تصدیق" قدیمشون و "صفریک" جدیدشون و خاکستری هرکدوم از این "دوتا" های پنجاه پنجاشون بحساب !

نه حتی بقول قرآن عظیم نود و نه درصد یکیشونم که یکی دیکه یه درصدیم قابل ذکر و یادآوری باشه !

راستی عمو محسن رفته بیرون که ببینه حقوق چهار پنج ماهشو ریختن !؟ که بگیره بیاره خرج کنیم ! شایدم از اون یه خورده ، قد کرایه ماشین برا مادر پدرت بفرستم که بازم تو رو بیارن ببینم و بازم بریم بیرون .

کجا ؟ بیرون از خونه دیگه ! که ان شاءالله این اتفاق پیش از مدرسه ، دبستان رفتنت بیفته ! و درسهایی که اونجا بهت بدن !

آخه خبر دارم که نه تنها پدر ، بلکه مادرتم نمی تونن ، اگه هم بخوان ، بفرستنت مهد کودک و پیش دبستانی ، برا اینکه اگه می تونستن و نگیم هرهفته ، بلکه ماهی یه بارم تورو میاوردن تا همدیگه رو ببینیم !

وگرنه اونوقتی که تو شهرتون بودم ! میاوردنت ملاقاتم ! 

امیدوارم این برفی که اومده با سوز و سرما نباشه ! که مثلا شکوفه هایی رو که مثل تو تو بعضی جا در اومدنو پرپر کنه ، آخه گفتم که "دوتا" خدا که نداریم ، برف آفرینو میگم .

 

مثلا یکی رحمانی و یکیم شیطونی ! اونم بقول حلقه هایی همفکر ! اونم برا رشد و شکوفایی ما ! حتی تو ! که امیدوارم هنوز پرپر نشده باشی ! دو وجبی رو میگم ! تو خونه رو میگم ! خونه ی اوّلتو میگم ! خونه ی اول آخرتو میگم ! برا اینکه بیرون از خونه هم که بری ، مثلا خونه ی دومت که مدرسه هم باشه ، درساشونو تحویل همون جایی میدن که :

در نخستین بار که چشم ما به ...

بیرون افتاد ، از همونجا اومده بود و بهمون جا برگشت ، یادآوریشم همینطور ، بعدشم همینطور ، تفکر و اندیشیدن و بعد اینم همینطور که گفتیم :

دیدیم  

با چشمو میگم .

آلّای با چشو میگم بابایی ، کی میای بازم باهم آلّا کنیم ، دوتایی ؟ آلّای بابا ؟

 

 

 

 




کلمات کلیدی : وجب، فوت، پا، ساعد، واحد اندازه گیری

آلّا (3)

ارسال‌کننده : در : 93/11/30 9:9 صبح

سلام علیکم

بسمه تعالی

چطوری بابایی ؟

چه خبر ؟

بازم تلویزیون نیگا می کنی ؟ یادت که میاد ؟ مثلا لوسی لوسی لوسی رو ؟

منم مثل تو ، مثلا دیدار مردم ، البته مردمی به نمایندگی مردم تبریزو با مقام معظم رهبری رو ، بمناسبت بیست و نهم بهمن ...

البته تو از اینا سر در نمیاری ! یواش یواش سر در میاری !

مردم تو پدرت ، مادرت و خانواده ی اونا هستن و اگه مامان بذاره بری بیرون ، یعنی بیرون رفتنو به خودت :"واگذار" کنه ، که هنوز وقتش نرسیده و با خودشون میبرن بیرون ، "مردم" م رو بیرون دیدی و بیاد میاری .

مردمی که مثل همونا هستن که می شناسی و بیاد میاری ، و توشونم بچه هایی مثل تو هستن که با :"بابا" ، البته بقول تو که بهت یاد دادن به پدرت بگی بابا ، و مامانشون ، یا "بزرگتر" ی که دستشونو گرفته ، مثل همون وقتی که عمو ، نه عمو محسن ، برده بودت پارک ، اومدن بیرون .

مثل "همون" که دیشب پیش از مقام معظم رهبری سخنرانی کرد ، البته گفتم که تو هنوز از اینا سر در نمیاری و ...

راستی کی میای ؟ که با هم بریم بیرون ؟

چی ؟ وقتی "مامان بابا "بیارن ؟

مثل کی ؟ همون که گفتم !

-----------------------------

مرتبط :

http://andishe.parsiblog.com/Posts/537/روزکار(قسمت+پایانی)/

http://andishe.parsiblog.com/Posts/538/نظریه+ی+مردم%3a/

http://andishe.parsiblog.com/Posts/539/نظریه+ی+مردم+(قسمت+دوم)%3a/

http://andishe.parsiblog.com/Posts/540/نظریه+ی+مردم+(قسمت+سوم)%3a/

http://andishe.parsiblog.com/Posts/541/نظریه+ی+مردم+(قسمت+چهارم)/

ووو ، و http://andishe.parsiblog.com/Posts/547/نظریه+ی+مردم+(پایانی)+%3a/




کلمات کلیدی : مردم، مردم عصر حاضر، مردم دنیا، مردم ایران ، آذربایجان ، آذربایجان شرقی و تبریز، مردم محفوظ، محفوظ مقلوب و معقول

   1   2   3   4   5   >>   >